سلام
گاهي آدما توقع زيادي دارن، مثلا خود من وقتي وبلاگ را ثبت مي كردم انتظار داشتم بچه ها بيان مطالبمو بخونن نظراي سازنده بدن و من اشكالات كارامو تصحيح كنم و داستان هام بهتر بشه. ولي به قول سميه حسيني زاده هركس كه مياد كوتاه مي نويسه: خوندم قشنگ بود. بعد هم خبر به روز بودن خودشو مي ده.
براي مقاله صفارزاده دريغ از يك نفر كه بگه فلان كتابو اگه بخونين بد نيست به درد مقالتون مي خوره. خب چاره چيه؟ من كه نمي تونم به روز نشم و هي مثل بعضيا دست رو دست بذارم و با غرغر نويسي بچه ها از اينكه چرا به روز نمي شم و مطلب تازه نمي نويسم آمار وبلاگمو ببرم بالا!!
حالا با يه داستان به نام: -روي اين تخت - به روزم و اميدوارم بين اين همه دوستان محترم كارشناس ادبيات كسي باشه كه درد اين داستانو دوا كنه. آخه خودم مي دونم داستان مريضيه. ببينين چقدر كمكتون كردم اولشو بهتون رسوندم حالا بقيشو خودتون بگين.
مچ دستم را می خارانم و با شانه های افتاده و سر پایین منتظر می شوم تا از نو سوال ها را بپرسد.
- کی درو باز کرد؟
- قاسم. از روی دیوار پرید تو و درو باز کرد.
توی دفترچه اش یادداشت می کند. لرز می افتد به تنم. هر بار که دفترچه اش را باز می کند و این سوال ها و جواب های تکراری را تویش می نویسد، قیافه اش جدی می شود. انگار معلم مدرسه ام دوباره آمده سر وقتم و هی سوال پیچم می کند تا بالأخره دروغم رو شود و مچم را بگیرد.
گلایه ای که می توان مطرح کرد هم این است که متاسفانه ادبیات معاصر هنوز چنانکه باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته بخصوص ادبیات بعد از انقلاب. متاسفانه فضای دانشگاهی ما به نویسندگان و شاعران تا زمانی که فسیل نشده اند بهای لازم را نمی دهد.
درخواستی هم از دوستان دارم که اگر متناسب با موضوع مقاله کتاب یا نوشتار و مقاله ای را می شناسند به من معرفی کنند چون برای اصلاح مقاله به منابعی در مورد صفارزاده و ادبیات انقلاب نیازمندم. متشکرم.
لباس چرکم را به امید باد بردن
پهن می کنم روی بند
صبح ها
که خورشید را جا می گذارم عقب سرم و
جاده را کورمال می کنم
تا غروب اکسیژن می بلعم
و اگر وقت شد
مختصری هم نفس می کشم
خاطرات روزانه ام را با شما می نویسم
نمی دانم چه کسی یادم داده
که ماست بقال ها ترش نیست
من به انگشت شما خوب بودن را متهم می شوم
دلم گواهی نمی دهد
که باد وزیده است.
اردیبهشت ۸۲
در آیینه
دخترم پیداست
از لبانش موج می زند مونالیزا
کوچه ها هم آشنا بودند و هم غریبه. و ما هر دو در پی گمشدگی هایمان قدم می زدیم و بوی دریا می شنیدیم. عبور کردیم از مقابل قلعه بی دروازه همسر کاکایش. هم کلام شدیم با مادرکلان او که گیسوان شکست خورده داشت. لبریز شدیم از محبت پدرکلان خالده که همچنان طوفانی بود محبتش.
ما دریا شدیم. دریاچه شدیم. کوچه شدیم. و خالده زمزمه می کرد:
شیرین می شوم و خواب پرویز می شوم
مجنون می سرایم و لیلا می آیم
می مویم با بلخ
و با بدخشان می نوشم از سرنوشت تلخ
بوی جوی مولیان نمی آید از کوچه ها
رفتیم با خالده تا گورستان. تا پل عاشقی که مغلی آن را شق کرده بود. تا کوچه هایی که در آن آمریکاییی با تانکش فریاد می زد و آن زمان دیگر کوچه دریایی را در حافظه نداشت.
شکر می شود ابلیس و حل می شود
در پیاله آدم ها
من چه سرشار بودم از تصویرهای بکر خالده. چه بغض کرده از حس اندوه کلمات. آه:
چه فصل پایان ناپذیری است کوچه
امروز شانه به شانه خالده فروغ نشستم و لبخند زدم به دنیای وسیع او. خالده که مرا بانوی نویسنده می خواند کتابش را مهربانانه هدیه کرد به من. نام کتابش بود: "رمان پایان ناپذیری ست گورستان"
درودت باد بانو!
درودت باد!
تهران
اگر تو در آن نباشی
دیگر چه خواهد داشت؟!
انگشتری
ناله در بلند می شود. آهسته می آید تو. می داند که نباید چراغ را روشن کند. برق چشمهایش را می بینم. قدش به زحمت تا کمرم می رسد اما حالا که نشسته ام بلندتر از من است. باز سوال تازه یاد گرفته:« آبجی! الان تو قبضی یا خلسه؟» لبخند غمگینی می زنم و می گویم:« نمی دونم» کنار خودم جایش می دهم. دستمال آبی را توی دستم دیده می گوید:« گریه کردی؟» می گویم:« آره آخه داشتم باهاش حرف می زدم.» با کنجکاوی شیرینی می پرسد:« اگه گریه نکنی حرفهات رو گوش نمی کنه؟» در می مانم. «خب خب»ی می گویم و دستپاچه صورتم را پاک می کنم. بابا می آید تو. چراغ را روشن می کند. چشم هایم را محکم می بندم.
- بلند شو برو بیرون ببین زندگی چه شکلیه! ناسلامتی آمدیم مسافرت تا از این خمودگی دربیای.
اخم می کنم و انگار واژه ناآشنایی شنیده باشم چند بار زیر لب می گویم:«خمودگی؟ خمودگی؟» بابا که می رود شال سفید را از سرم بر می دارم مرتب تا می زنم و می گذارم روی طاقچه. تسبیح و دستمال آبی را هم می گذارم توی جعبه کنار مهر و شیشه عطرم. دستش را می گیرم و می رویم بیرون.
آهسته قدم می زنیم. او گاهی سر بلند می کند و مرا نگاه می کند. من گاهی سر بلند می کنم و آسمان را نگاه می کنم. نرسیده به موج های پر هوس دریا روی شنهای ساحل می نشینیم. هنوز ته مانده ای از نور خورشید باقی است. دست از دستم بر نداشته که می گوید:« انگشترت رو می دی توی انگشتم کنم؟» به انگشتر نگاه می کنم.
- باهام حرف می زنه؟ اگه مثل تو انگشتری داشته باشم باهام حرف می زنه؟»
از خودم می پرسم:« چرا یادم رفت؟ این هم مثل بقیه باید می رفت توی جعبه». او با سماجت سوالش را تکرار می کند. دستهای کوچکش را می گیرم و انگشتر را توی انگشتش می کنم. لبخند می زنیم. او مثل من چشم هایش را می بندد و لبهایش را تکان می دهد. شاید فقط تکان می دهد. موجها بازی کنان نزدیک پاهایمان پیش می آیند و بر می گردند.
تا دست خم می کند انگشتر از بین انگشت های کوچکش سر می خورد و توی آب می افتد. با شتاب چنگ می زنم اما موج به سمت دریا می کشاندش. به موج چنگ می زنم. انگار بازی اش گرفته. خنده می کند و انگشتر را از جلوی دست من می رباید و در نهایت پنهانش می کند. درمانده روی زمین می نشینم. مانتوی آبی ام خیس و شنی شده. او هم کنارم می نشیند و با گریه می گوید:« حالا دیگه نمی تونی باهاش حرف بزنی؟» گریه ام می گیرد.
وقتي SMS اش رسيد، ساعت 4 و 21 دقيقه و 6 ثانيه صبح بيست و چهارم شهريور 1387 بود. من نماز صبح و نماز شكرم را خوانده بودم و روي پشت بام ستاره ها را نگاه مي كردم تا خوابم ببرد.
نوشته بود: سلام عزيزم، سلام گلم، اومدم پشت شيشه فقط بگم دوسِت دارم. بيا پشت شيشه اتاقت مي خوام فقط يه لحظه ببينمت.
پله ها را دو تا يكي رفتم پايين. آن طرف كوچه ايستاده بود و داشت شماره همراه من را مي گرفت. بهم گفت كه شب از فكر دلخوري من خوابش نبرده. گفت كه براي نماز صبح از خانه زده بيرون و از مسجد كنار خانه ما _وقتي ديده چراغ اتاق من خاموش است_ برگشته خانه و باز دلش طاقت نياورده و از خانه زده بيرون و اين دفعه مادرش بهش گفته كه " تو حالت خوبه كه ميري و مياي و ميري؟؟!!"
بهم گفت كه دوست ندارد هيچ وقت هيچ وقت ازش ناراحت باشم. گفت كه صورتم را بچسبانم به همراه و او لبهايش را چسباند به تلفنش. و گفت كه " دوستت دارم" و گفت كه "خيلي دوستت دارم" و خواست كه «من» تلفن را قطع كنم.
از آن پايين برايم دست تكان داد.
_ برو تو. ا ِ ميگم برو تو. نامحرم ميبيندت.
من سرم را بيشتر بردم بيرون. يك لبخند قشنگي آمد روي لبهايش و او با صداي بلند گفت: " از من ديوونه تر ديده بودي؟!" لب گزيدم. دست تكان داد به خداحافظي و رفت توي تاريكي كوچه و رفت و رفت و رفت. و من ماندم با اين حسرت كه كاش رفته بودم پايين دم در و او را در آن سحر خلوت تابستان، گرم بغل مي گرفتم.
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
توي اين وبلاگ بنا نداشتم به حرف هاي شخصي بپردازم. اما حالا كه دو ساعت است بي امان گريه كرده ام و چشم هايم پف كرده و مي سوزد، ناخودآگاه كشيده مي شوم سمت خلوت ذوزنقه.
امروز «خوب من» از دستم ناراحت است. من دلم طاقت ناراحتي اش را ندارد. نمي خواهم حالا كه از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 10 سر كار است و وقتي هم بر مي گردد، يك راست مي رود به دفترش تا كار نرم افزارها را تمام كند، فكر كند كه من تلاشش را نمي بينم. نمي خواهم فكر كند من مثل زنهاي بيكار هر از چند گاهي بهونه گير و ناسازگار مي شوم.
مي خواهم بداند اين مدت اگر تلفني يا با پيامك ازش گله گذاري كردم براي اين بوده كه با دلم دعوايم شده و حالم حسابي بد است. مي خواهم بداند اين چند وقت چه قدر بهش احتياج داشتم تا كنارم باشد و ازم سوال نپرسد و نصيحتم نكند و فقط گريه كردنم را تماشا كند. بي هيچ حرفي فقط بگذارد پيشش گريه كنم. آخ كه، مهدي، هنوز چه قدر ناآشناست با اين ديوانگي هاي من. چه قدر هنوز با معيارهاي عقلاني اش مي خواهد مرا درك كند. و وقتي من ديوانه تر مي شوم و برايش شعر گله مي كنم كه:
غم در دل تنگ من از آن است كه نيست يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت
ناراحت مي شود؛ فكر مي كند من بودنش را نمي بينم، فكر مي كند صدايش را توي فرصتهاي كوتاهي كه وقت مي كند زنگ بزند و حالم را جويا شود نمي شنوم. من طاقت ناراحتي اش را ندارم. براي همين است كه دو ساعت بي امان كنج اتاق گريه مي كنم و هي مي خواهم دوست داشتنم را هق هق كنم و مي خواهم بياباني باشد كه تويش داد بكشم: دوستت دارم. خيلي خيلي خيلي دوستت دارم.
من پهناورتر از اين اتاق ِ كوچك ِ پاك جايي را ندارم .
لبهايم را مي چسبانم روي صفحه مانيتور و با بي صداترين فرياد مي گويم:
دوستت دارم مهدي. خيلي دوستت دارم.
فرياد من از حنجره كابل هاي جهان عبور مي كند. " از من ديوونه تر ديده بودي؟!"
زیارتگاه
مثل شما دیروز یک زن و شوهر آمدند و آدرس پرسیدند. خانه من دم راه است. عصرها که تکیه می کنم به دیوار خانه شهری هایی که می آیند اینجا اگر پی کسی یا جایی باشند آدرسش را از من می پرسند. به آنها گفتم به شما هم می گویم:مردها نباید آنجا بروند. هیچ مردی نباید چشمش به مغاره ها بیفتد. حالا خیلی ها از شهر می آیند زیارت. زیارت که نه بیشتر می آیند تماشا. بینشان مرد هم هست. صنوبر خانم اگر زنده بود نمی گذاشت پای هیچ مردی به زیارتگاه برسد. به حرف من پیرزن که گوش نمی دهند. وقتی دارند بر می گردند بهم می گویند: « دیدی خاله خورشید اتفاقی نیفتاد!» ولی من باز هم می گویم: « اگر مردی پایش به زیارتگاه برسد مادر و دختر توی کوه پرتش می کنند بیرون.» گواهش پسر خودم است. اینجا از هر کس بپرسید پسر خاله خورشید نشانتان می دهد. الآن توی مزرعه است. بهش می گویند:«ماهو». اسمش سزاوار است ولی روی صورتش یک لک آبی افتاده که مردم می گویند ماه گرفتگی است. از وسط پیشانی تا زیر چشم چپش کبود می زند. می گویند وقتی حامله بودیش به ماه نو نگاه کرده ای ولی حقیقتش این است که مادر و دختر توی کوه سزاوار را نشان کرده اند. این حرف را الآن که صنوبر خانم مرده می زنم. هیچ کس خبر ندارد. صنوبر خانم گفته بود: « حق نداری پایت را توی زیارتگاه بگذاری». دو تا بچه قبلی ام مرده دنیا آمدند. می ترسیدم این یکی هم برایم نماند. التماسش کردم. ولی صنوبر خانم گفت: «اینجا حرمت دارد. زن حامله نباید بیاید داخل. شاید بچه توی شکمش پسر باشد.» حرف گوش ندادم و رفتم. برای همین می گویم شما نروید. یعنی خانم برود ولی آقا بماند همان پایین کوه. شب رفتم تا هیچ کس نفهمد. تو دل کوه دو تا شکاف بود قواره تن آدم که یکیش یک کم کوچکتر و باریکتر بود. شمعم را روشن کردم و گذاشتم روی سنگ بعد هم زانو زدم روبروی مغاره ها و دعا کردم تا بچه ام زنده بماند. سزاوار که دنیا آمد تنم لرزید. اینجا مردم بد می دانند کسی حرمت زیارتگاه را بشکند. صنوبر خانم اگر زنده بود نمی گذاشت شهری ها پایشان به آنجا باز شود. شما هم اگر عاقل باشید حرف من پیرزن را گوش می کنید. دیروز که آن دو تا رفتند روی کوه یک ساعت نشد که زن بنده خدا با چشم گریان برگشت. از من آدرس تلفنخانه را پرسید تا زنگ بزند مریضخانه. می گفت سنگ از زیر پای شوهرش در رفته و پایش شکسته. ولی من می دانم که همه اش به خاطر آن مادر و دختر است. وقتی کوه سال ها پیش از این دهان باز کرده و آنها را از دست حرامی ها در خودش جا داده نمی تواند یک سنگش را از زیر پای یکی از این مردها در ببرد؟
درد نام دیگر من است
...............................................
به ماه میمانی بر گونه آب
از بین انگشتانم میچکی
وقتی که می خواهمت
ميخواستم براي هفته دفاع مقدس داستاني با عنوان "تنها صدا" را بگذارم روي وبلاگ، ولي يادم آمد كه مجله سپنتايم را عزيزي برده و هنوز پس نياورده است. براي همين به جاي آن، كتابي با موضوع دفاع مقدس را معرفي مي كنم. ان شاء الله اگر دوستان هنوز مجله هاي قديمي را نگه داشته اند و زحمتي نبود، روزي روزگاري به دستم برسانند تا حداقل داستانم را براي خودم داشته باشم.
و اما كتاب:
كتاب خاطراتي است با عنوان "پشت ديوارهاي شهر" نويسنده اش سيد سعيد موسوي استاد داستان نويسي ام است كه گرچه شايد بين نام هاي نويسندگان پر آوازه اسم و رسمي به هم نزده باشد، اما استاد با صفايي است كه هر كس دوره مقدماتي را با او گذرانده به نيكي ازش ياد مي كند. كتاب حجم خلاصه و مفيدي دارد و برخلاف خاطره نويسي ها حوصله سر بر نيست.ماجرا از اولين روز جنگ آغاز مي شود زماني كه سعيد نوجوان با در بسته مدرسه مواجه ميشود و به او ميگويند جنگ شده، تا روزي كه خبر آزادي خرمشهر از راديو پخش ميشود. و در اين ميان از خاطرات زندگيشان در سكونتگاه مهاجران در مشهد نقل مي كند يعني همين خوابگاه دخترانه پرديس2 دانشگاه فردوسي مشهد.( روزي به شوخي قبل از چاپ كتابش به من و دوستي گفته بود كه مي خواهد اسم كتابش را بگذارد "خوابگاه دختران"، همان زمان كه فيلمي از لطيفي با اين عنوان بر پرده بود).
موسوي به خاطر ذوق داستان نويسي اش به خوبي توانسته عناصر داستان نويسي مثل روايتگري و تعليق را چاشني خاطرات كند و از پس همراه كردن مخاطب برآمده است. وقتي سعيد نوجوان مي خندد خواننده هم با او مي خندد و وقتي سعيد ناراحت است خواننده اندوه او را درك مي كند و همه اينها از كتاب "پشت ديوارهاي شهر" يك اثر صميمي و دوست داشتني ساخته است. با آدم هايي كه باورشان مي كنيم و تا سالها بعد از خواندن كتاب هنوز آهنگ صدايشان يا نوع حركاتشان در ذهنمان باقي مي ماند.
اگر روزي به اين كتاب برخورديد، از من مي شنويد براي خواندنش دو دل نباشيد.
اين دو بيت هم تقديم به همه آن آدم هاي بي ادعايي كه رفتند و ايران را براي ما گذاشتند تا ما با اين همه ادعايمان چه گلي به سر آن بزنيم. كاش شرمنده شان نشويم. كاش...
|
|
|
|
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي آن كه ايران گوهري تابان شود
خون دلها خورده ايم
خون دلها خورده ايم